۱۴ آذرماه سالروز تولد قهرمان شهید ، عباس بابایی

مجموعه تربیتی آموزشی ادبستان

💠🌀💠🌀💠🌀💠

🌷امروز ۱۴ آذرماه سالروز تولد قهرمان شهید ، عباس بابایی هست و شما در ادامه میتونید نمایشنامه ای که دانش آموزان توانمند ادبستان سال گذشته در مدرسه اجرا نمودند رو ببینید👇

🔹والدین گرامی خواهشمند است این داستان رو برای فرزندانتان تعریف کنید🙏🌷
─┅═ঊঈ🌺🌺🌺ঊঈ═┅─

📫وقتی که #شهید_بابایی سرایدار مدرسه اش را غافلگیر کرد…

🌀خاطره شهید بابایی از زبان خواهرش:

♨️پس از شهادت عباس، خانمی گریان به منزل ما آمد و ماجرایی، جالب و تکان دهنده ای را گفت:

در سال 1341 من و شوهرم هر دو سرایدار مدرسه‌ای بودیم که عباس بابایی آخرین سال دوره ابتدایی را در آن مدرسه می‌گذراند.

چند روزی بود که همسرم از بیماری کمردرد رنج می‌برد؛ به همین خاطر آن‌گونه که باید، توانایی انجام کار در مدرسه را نداشت و من هم به تنهایی قادر به نظافت و مدرسه و کارهای منزل نبودم. این مساله باعث شده بود تا همسرم چند بار در حضور شاگردان مورد سرزنش مدیر قرار بگیرد.

ما از این موضوع که نکند مدیر به خاطر ناتوانی همسرم سرایدار دیگری استخدام کند و ما را از تنها، اتاق شش متری که تمام دارایی‌ها و اثاثیه هایمان در آن خلاصه می‌شد اخراج کند، سخت نگران بودیم.

تا اینکه یک روز صبح، هنگام بیدار شدن از خواب، حیاط مدرسه و کلاس‌ها را نظافت شده و مخزن ها را پر از آب دیدم تعجب کردم بی‌درنگ قضیه را از همسرم جویا شدم او نیز اظهار بی‌اطلاعی کرد و گفت من این کارها رو انجام ندادم

از طرف دیگر مطمئن بودم که او با آن کمردرد توانایی انجام چنین کاری را ندارد. به هر حال تلاش کردم تا او را وادار به اعتراف کنم؛ اما واقعیت این بود که او نظافت را انجام نداده بود. شوهرم از من خواست تا موضوع را به دقت پیگیری کنم،
هر روز صبح مدرسه را تمیز و مرتب می‌دیدیم، و هرچه بیشتر اندیشیدم کمتر به نتیجه مثبت میرسیدیم؛ به همین خاطر تا یک روز تادیروقت مراقب اوضاع بودیم تا راز این مساله را بیابیم.

اما آن روز صبح چون تا پاسی از شب بیدار مانده بودیم خواب‌مان برد و در هنگام برخاستن از خواب دوباره مدرسه را نظافت شده یافتم. نما و چهره دیگری به خود گرفته بود همه چیز خوب و حساب شده بود؛ به همین خاطر مدیر از شوهرم ابراز رضایت می‌کرد. غافل از اینکه ما از همه چیز بی‌خبر بودیم. به هر حال بر آن شدیم تا هر طور شده از ماجرا سردرآوریم و تمام طول روز در این فکر بودیم که فردا صبح چگونه به هنگام نظافت، آن شخص ناشناس را غافلگیر کنیم.

روز بعد، وقتی که هوا گرگ و میش بود، در حالی که چشمانمان از انتظار و بی‌خوابی می‌سوخت، ناگهان با شگفتی دیدیم که یکی از شاگردان مدرسه از دیوار بالا آمد. به درون حیاط پرید و پس از برداشتن جارو و خاک‌انداز مشغول نظافت حیاط شد. جلوتر رفتیم خیلی آشنا به نظر می‌رسید، لباس ساده و پاکیزه‌ای به تن داشت و خیلی باوقار می‌نمود. وقتی متوجه حضور من شد خجالت کشید سرش را به زمین انداخت و سلام کرد.

سلامش را پاسخ دادم و اسمش را پرسیدم گفت: عباس بابایی.

در حالی که بغض گلویم را بسته بود و گریه امانم نمی‌داد، ضمن تشکر از کاری که کرده بود، از او خواستم تا دیگر این کار را تکرار نکند؛ چون پدر و مادرش از این کار آگاه شوند و از اینکه فرزندشان به جای درس خواندن به نظافت مدرسه می‌پردازد، او را سرزنش کنند. عباس در حالی‌که چشمان معصومش را به زمین دوخته بود، پاسخ داد:
📌 « من که به شما کمک می‌کنم، #خدا هم در خواندن درس‌هایم به من کمک خواهد کرد.»

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *